دور روز پشت سرهم اتاق عمل رفتیم. روز اول عمل گرفت پوستی، کنسر معده وفیبروآدنوم پستان و روز دوم دبریدمان سوختگی، کوله سیستکتومی لاپاراسکوپی و کولهسیستکتومی open را دیدیم.
گرفت پوست: بیمار آقای 25-26 ساله ای بودکه پوست ناحیه رانش را به ساعد دستش پیوندزدند. اول با یک دستگاه شبیه ریش تراش مردانه پوست ناحیه ران را به ضخامت یک لایهخیلی نازک جدا کردند، بعد پوست جدا شده رو گذاشتن رو ناحیه ساعد دست و با چیزیشبیه میخکوب به پوست سالم اطرافش وصل کردند. در آخر محل زخم را با گاز وازلین وپنبه خیس پانسمان کردند و بستند.
عمل دوم کنسر معده ای بود که همزمان با گرفتپوست شروع شد ولی چون به گفته رزیدنت هااین عمل نزدیک دو ساعت طول می کشد می خواستیم اول عمل گرفت را ببینیم و برویم سراغکنسر معده ولی برخلاف انتظار وقتی رفتیم سراغ کنسر معده متوجه شدیم که عمل تمام شدهو می خواهند شکم بیمار را بخیه بزنند. تعجب کردیم که با چه سرعتی عمل را انجامداده اند که به این زودی تمام شده ولی بعد فهمیدیم که چون کنسر به پانکراس و جاهایدیگر متاستاز داده بوده کاری از دست جراح بر نمی آمده و باید بدون انجام کاری شکمرا می بستند. با این که دیر رسیدیم ولی رزیدنت ارشد پانکراس و ما یحتوی شکم رانشانمان داد.
عمل آخر روز اول که دیدیم فیبروآدنوم پستان بود کهمعمولا اندیکاسیون جراحی ندارد مگر خیلی بزرگ باشد یا از نظر زیبایی برای فرد مشکلایجاد کرده باشد. بیمار خانم 34 ساله ای بود که چون توده بزرگتر از حد معمول بودقرار بود بیوپسی انجام بدهند. اول برشی به موازات آرئول ایجاد کردند و بعد توده روخارج کردند و یک نوع بخیه مخصوص زدند که جایش نماند تا از نظر زیبایی مشکلی ایجادنکند.
اولین عمل روز دوم برداشتن کیسه صفرا به روشلاپاراسکوپی بود. خیلی راحت و سریع با استفاده از سه تا سوراخی که روی شکم بیمارایجاد کرده بودند کیسه صفرا رو خارج کردند و برای بررسی بیشترفرستادند پاتولوژی.
عمل دوم هم در آوردن کیسه صفرا بود منتها ایندفعه برای خارج کردن کیسه صفرا شکم را باز کرده بودند. بعد از درآوردن کیسه صفراگذاشتنش روی یک گاز استریل و با قیچی بریدنش تا سنگ را خارج کنند. خود کیسه صفرارا فرستادند پاتولوژی و قرار شد سنگ را هم بدهند به خود بیمار.
آخرین عمل هم دبریدمان سوختگی های روی دست و پاو قفسه سینه یه دختر بچه 5 ساله بود. رزیدنتی که قرار بود عمل دبریدمان را انجامبدهد گفت بدترین عملی که می توانستید شاهدش باشید همین عمل است و الحق که راست میگفت. ما از اولِ اول این عمل در اتاق عمل بودیم یعنی از وقتی که هنوز دخترک دراتاق عمل بیهوش نشده بود. دخترک بیچاره بی تابی می کرد و پدر و مادرش را صدا میزد، ترسیده بود، حق هم داشت... من هم اگر بودم با دیدن اتاق عمل و افراد سبز پوششکه همه اش از این سر اتاق به آن سر می رفتند خوف می کردم. بدی ماجرا اینجا بود کهدستگاه پالس اکسیمتر کار نمی کرد و به خاطر همین بیشتر از حد معمول طول کشید تادخترک بیهوش شود و در این فاصله دخترک همش آه و ناله می کرد.
خلاصه بعد از این که قضیه پالس اکسیمتر حل شد ودخترک بیهوش شد گروه بیهوشی بیمار را سپردن دست گروه جراحی یا به قول خودشانجلادها!
با وسیله ای به نام درماتوم پوست های سوخته ونکروزه روی بدن دخترک را می کندند. پوست که کنده می شد از زیرش خون می آمد تا جاییکه گروه بیهوشی تصمیم گرفتند یک واحد خون تزریق کنند. گروه خونی دخترک مثل من بود،A+. میدانم ربطی ندارد ولی وقتی فهمیدم گروه خونی اش مثل من است بیشتر دلم به حالش سوخت.
راستش را بخواهید صحنه های این عمل برخلاف بقیهعمل ها اصلا جالب نبود و یه جورایی خیلی هم ناراحت کننده و وحشتناک بود تا جایی کهیکی از رزیدنت های بیهوشی تعجب کرد که چرا ما دو تا حالمان بد نشده است.
موقعی که داشتند پوست دخترک را می کندند یکیدیگر از رزیدنت های بیهوشی چنان شوخی مسخره و نابه جایی کرد که دلم می خواست بادستان خودم خفه اش کنم. شوخی اش آنقدر به نظرم بد بود که حتی دوست ندارم اینجابنویسمش.
ظهر که خوابیده بودم خواب وحشتناکی دیدم، درخواب به خاطر یک مسئله ای شدیدا گریه می کردم، وقتی از خواب پریدم دیدم بالشتم ازاشک هایم خیس شده است. نمی دانم تاثیر صحنه های عمل دبریدمان دخترک بود یا فکرآشفته و نا آرامم به خاطر مسائل عجیب و غریبی که طول این یک هفته با آن درگیربودم!
گوش کنید: باران تویی (من این آهنگ رو از یه وبلاگی دانلود کردم که متاسفانه الان یادم نمیاد منبعش رو بنویسم)
__________________________________________________________________

برای دیدن عکس با اندازه بزرگتر کلیک کنید.
برچسب:
نویسنده: physiopath